ذبيح الله صفا
1154
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از صومعه چون راه نبرديم بكامى * در كوى خرابات گرفتيم مقامى همچون لب مخمور بفرياد درآيد * بىباده گر انگشت زنى بر لب جامى امشب كه شب غرهء ماه رمضانست * دارم به كف از ساغر مى ماه تمامى آن باده كه در ساغر آن نور تجلى * در پرتو خورشيد بود ظلمت شامى آن مى كه ز شوقش بخرابات اسيرند * مرغان حرم بىمدد دانه و دامى ما بادهپرستان خرابات نشينيم * در كعبه چه شد گر نگرفتيم مقامى عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايه ديوار به ديوار شرابيم * اگرچه خدمت مجلس نشد حوالهء ما * چراغ ميكده روشن شد از پيالهء ما بسنگخاره چه مىكرد بازوى فرهاد * نمىگشود اگر راه تيشه نالهء ما ز عكس چهرهء ما زرد شد رقم ورنه * به آب زر ننويسد كسى رسالهء ما چو كاسهيى كه بدان مى زخم برون آرند * بمى درون و برون شسته شد پيالهء ما حديث مختصر اوليست ورنه چون قدسى * هزار شرح فزون داشت هر رسالهء ما * ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا * لب بست نااميدى ازين گفتوگو مرا در چشم خلق بس كه مرا خوار كردهاى * نشناسد آب روى كس از آب جو مرا دور از تو كار خنجر الماس مىكند * ساقى گر آب خضر كند در گلو مرا من دل بخال و خط ندهم مهر پيشه كن * بلبل نيم كه مست كند رنگ و بو مرا پيمان ما بباده درستست و دادهاند * روز نخست دست بدست سبو مرا خوردم هزار زخم نمايان ز تيغ او * هرگز نبود لطف چنين چشم ازو مرا قدسى چه حالتست كه آلودهتر شوم * هرچند آب ديده كند شستوشو مرا * چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت * كه هر نفس كه كشيدم ز سينه عالم سوخت ز جور چرخ دلم در ميان بخت سياه * چو جان اهل مصيبت بشام ماتم سوخت تبسم كه نمكپاش ريش دلها شد * كه داغهاى دلم در ميان مرهم سوخت